تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


       

    شما نوشته بودید حسین خاکی و خسته از خط برگشته بود و می خواست به قرارگاه برود. از یک راننده ی تانکر آب خواست که شلنگ را روی سر او بگیرد تا شسته شود. حسین با یک دست سرش را می شست که راننده برای شوخی آب را گرفت داخل یقه حسین و او را خیس کرد.                                                  وقتی حسین رفت راننده هنوز نمی دانست چه کسی را خیس کرده است. من آن راننده ی تانکر آب هستم، تماس گرفتم که بگویم: جز لبخند چیزی نگفت .من منتظر واکنش بودم ولی او فقط خندید.


    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : راننده ,حسین ,لبخند چیزی ,

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز سه شنبه 2 خرداد 1396

تبلیغات

ads2

تبلیغات

ads3

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر