جستجو

تبلیغات



جز لبخند چیزی نگفت

       

    شما نوشته بودید حسین خاکی و خسته از خط برگشته بود و می خواست به قرارگاه برود. از یک راننده ی تانکر آب خواست که شلنگ را روی سر او بگیرد تا شسته شود. حسین با یک دست سرش را می شست که راننده برای شوخی آب را گرفت داخل یقه حسین و او را خیس کرد.                                                  وقتی حسین رفت راننده هنوز نمی دانست چه کسی را خیس کرده است. من آن راننده ی تانکر آب هستم، تماس گرفتم که بگویم: جز لبخند چیزی نگفت .من منتظر واکنش بودم ولی او فقط خندید.


    این مطلب تا کنون 21 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1394
    منبع
    برچسب ها : راننده ,حسین ,لبخند چیزی ,
    جز لبخند چیزی نگفت

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز جمعه 4 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر